تا که دستت می رسد...کاری بکن.
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  

طعمش تلخ بود.

تلخی اش را دوست نداشتیم.

نمی دانستیم که دواست.دوای تلخ ترین دردها!نمی دانستیم معجون است.معجون انسان شدن.

گمش کردیم.شیطان از دستمان دزدید.بی طاقت شدیم ونا آرام.دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه...

ودیگر عزم آهنین و طاقت فولادین نداریم.دیگر پای ماندن و شانه ی سنگی نداریم.انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند.برای شکستنمان طوفان لازم نیست.ما با هر نسیمی هزار تکه میشویم.ترک می خوریم.می افتیم.می شکنیم.می ریزیم.و شیطان هم همین را می خواست.

خدایا،ما را ببخش.این تعریف انسان نیست.ما دیگر ایوب نیستیم.از اینجا تا تو هزار راه فاصله است.اما،ما چقدر بی حوصله ایم.ما پیش از آن که راه بیفتیم،خسته ایم.از نا هموار می ترسیم.از پست وبلند می هراسیم.از هر چه نا موفق می گریزیم.شانه هایمان درد می کند.اندوه های کوچکمان را نمی توانیم بر دوش بکشیم.ما زیر هر غصه ای آوار می شویم...خدایا!!!ما را ببخش.این تعریف انسان نیست.ما دیکر ایوب نیستیم.

خدایا!!!ما را به ما برگردان.آن معجون تلخ را به ما برگردان.آن اکسیر مقدس...آن "صبر" قشنگ را!!!!!


کلمات کلیدی: صبر
مرا مگذار آن دورها!!!!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است.

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است.

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود،

اینک،به یمن یاد شما جان گرفته است.

در آسمان سینه ی من ابر بغض خفت.

صحرای دل بهانه ی باران گرفته است.

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است.

دیشب دو چشم پنجره در خوای می خزید.

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است...

شهر ما هر طرفش نام شهید است،ولی...

کوچه های دل ما نیست به یاد شهدا...

الهی!

ای نزدیک تر به ما از ما!

و مهربان تر به ما از ما!

گرفتار آن دردم که تو دوای آنی،که خود گفتی و چنان که خود گفتی،آنی...

الهی!

به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی،

دریاب مرا!!!که می توانی...

...............................................................................................

چه طولانی شد این عطش...چه جگر سوز شد این تشنگی...

به یاد شهید محمد مهدوی:

آنجا تن خسته ی تو یا زهرا گفت.

حتی لب بسته ی تو یا زهرا گفت.

وقتی در آسمان به رویت وا شد،

پهلوی شکسته ی تو یا زهرا گفت.


کلمات کلیدی: شهید محمد مهدوی ،شهید
آری!تو آن که دل طلبد،آنی...
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧  

   یا مستعان...

پیامبر (ص) وارد شدند،قصد صحبت کردند.

یاران،دوستان،عربهای بادیه نشین،مرد و زن،کوچک و بزرگ آمدند تا سخن مولایشان را بشنوند.

پیامبر(ص) تکیه بر درختی دادند و آغاز سخن کردند.

مرد آسمانی،تکیه بر درختی زمینی داد و بوی عطرش،درخت را آسمانی کرد.

باغبان پیر و پدر مهربان گفتند و گفتند و....نمیدانم باز مردم شنیدند یا نه!

اما به هر خال سخنان تمام شد وپدر پیر قصد رفتن کرد.

اما...

درخت می گریست!!!!عاشق شده بود...

تکیه پیامبر کار خود را کرده بود!

آنقدر گریست که صدای گریه اش گوش زمین وزمان را کر کرد.

صدای عشق و ناله های هجرش به عرش رسید.نامش حنانه شد.

هنوز پس از این همه سال،حنانه میسوزد،تا هزینه تکیه ی مهربان عالم را بپردازد.هزینه ی عشق را.....!!!!!

گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود              سلطان عشق را سوی ما نظر  نبود!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فرصتی نیست!

                       شاید امشب،شاید امروز،

                       ویا این لحظه...

                       او بیاید به سراغ من وتو

                       باید آماده شویم 

                       کوچه را آب زنیم

                       و غبار از رخ آیینه بروبیم 

                                            که او می آید...

یا مهدی!!!

و با چه لفظ بگویم که دوستت دارم؟؟؟؟؟

که تا ابد؟که همیشه؟که هم اکنون؟که هنوز؟؟؟

           


کلمات کلیدی: پیامبر(ص)
امشب دل ابری من،دارد هوای مدینه!
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧  

 

در خانه ای پر درد و غم،در پیش چشم دختری،تابوت مرگ مادری،دارد مهیا میشود...

شهر مدینه از برای غم مهیا میشود...

امروز یا فردا اجل،مهمان زهرا میشود...

این روزها از فاطمه هر کس عیادت کرد، گفت:"ای وای بعد از این علی تنهای تنها میشود."

سبد سبد بیارید،گلهای نیلوفری رو!

بیاید عزا بگیریم،روزهای بی مادری رو!

 

صلی الله علیک یا ام الحسنین

اگر که آمده ای حال زار من جویی،نمانده است برایم نه های و نه هویی.

ز بعد رفتن مادر،میان مردم شهر،کسی نبود بیاید برای دلجویی.

هزار راز نهفته میان دل دارم.نبرده جز من و زینب کس دگر بویی.

اگر چه سن کمی داشت مادرم زهرا،دچار بود دو چشمش به درد کم سویی

به وقت پختن نان او نفس نفس میزد،چگونه کار کند؟با چه دست و بازویی؟؟؟؟؟؟

همین؟؟؟!؟!!!؟؟؟!؟؟!؟؟؟!؟!!!؟!؟؟!؟!


کلمات کلیدی:
از مهدی چه خبر؟
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧  

گر چه در عشق تو خامیم،خودت را برسان...

همه محتاچ دواییم،خودت را برسان...

 

دوباره سوی تو  آمد همان سیاه همیشه

گناه تازه چه دارد؟همان گناه همیشه

دوباره خسته تر از پیش آمدم به سراغت

و باز خورده دلم چوب اشتباه همیشه

مرا ببخش و بیا میهمان خلوت من شو

که سخت می گذرد بی تو سال وماه همیشه

رمیده آهوی قلبم به دشت سبز نگاهت

مرا بگیر در آغوشت ای پناه همیشه...

خدایا!این بار آمده ام که دست پر برگردم...این بار دیگر آنقدر همین جا،زیر سایه ی درخت دعا می نشینم تا دلت به حال زمین تشنه دلم بسوزد و کشت این همه ساله ام را زیر باران فتقبلها ربها بگیری!!!!


کلمات کلیدی:
خورشید تازه
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧  

 

ای آخرین توسل سبز دعای ما!

آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟

شنبه،دوباره شنبه،دوباره سه نقطه چین!

بی تو چه زود میگذرد هفته های ما!

در این فراق تا که ببینی چه میکشیم،

بگذار چشمهای خودت را به جای ما.

موعود خانواده،کی ازراه می رسی؟

کی مستجاب میشود«آقا بیای ما»؟

کی میشود بیایی و از پشت ابرها،

خورشیدهای تازه بیاری  برای ما؟

 


کلمات کلیدی: